یاران را چه شد ؟

به نام دوست

این چه مصیبتی است که دامان موسیقی را گرفته !؟   دیروز استاد مشکاتیان، امروز استاد فرامرز پایور. وقت آن شده که سنتورها را خاک کنید ! وقت آن شده که هنر را خاک کنید، آری وقت آن است که موسیقی را خاک کنید !
یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد .:::. دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
امروز دو تن از موسیقی دانان کشورمان دار فانی را وداع گفتند که اولی استاد بزرگ سنتور ایران فرامرز پایور بود و دیگری، پیشکسوت موسیقی مقامی “شیخ محمد بیابان گرد” ملقب به “شیخ محمد” بود. یادشان گرامی و روحشان شاد.
——————————————————
روز تشیع جنازه استاد مشکاتیان با یکی از دوستان صحبت می کردم.
به این دوست، گفتم: میدونی چی از همه بدتره !
گفت: نه.
گفتم: این که استاد زنده باشه و شاگرد فُوت کنه !
___________
حالا دیگه استاد هم رفت پیشه شاگرد.
یاد استاد مشکاتیان و همینطور استاد پایور که به تازگی درگذشت را گرامی می شماریم.

سکوت دل، دو ساله شد !

نوامبر 4, 2009 sokootedel 3 دیدگاه

به نام دوست

سکوت ِ دل دو ساله شد !

مهر ماه دو سال پیش بود، یعنی مهر سال 1386 بود که برای بار دوم برگشتم به فضای وب و در چنین روزی یعنی 13 آبان شروع کردم به نوشتن مطالب خودم توی این وبلاگ که به عبارتی تولد این وبلاگ از همین روز آغاز می‌شود و به حساب می‌آید.

گفتنی است که برای بار دومی که برگشتم به فضای مجازی یا همان دنیایی صفر و یک، به صورتی بود که این بار به جای پرشین بلاگ توی بلاگفا و نسبت به قبل متفاوت تر بودم و ریشه تفکراتم به کلی تغییر کرده بود ! یعنی 4 سال قبل تر از آن، حول وحوش سال 82 که وبلاگ داشتم، اغلب وقتی پستی می‌نوشتم برای نگاشتن آن فکر نمی‌کردم و فقط برای تفریح بود و از دید یک جور بازی به ان نگاه می‌کردم. که بعدها به دلایلی از آن دوری جستم و حدود دو یا سه سال از فضای مجازی دور بودم تا همان طور که گفتم مهر ماه سال 86 برگشتم، ولی این بار یک انسان دیگری بودم و چند سالی از عمرم گذشته بود و نسبتاً با شعورتر شده بودم :)

سال اول وبلاگ نویسی رو به عبارتی کاملاً توی سرویس بلاگفا بودم و در ان سرویس می‌نوشتم و در اواخر سال دوم وبلاگ نویسی به سیستم وردپرس مهاجرت کردم. بنده حدوداً یک سال و نیم توی سرویس بلاگفا بودم و بعد به دلایلی که در اینجا توضیح دادم به وردپرس هجرت کردم که بهترین تصمیم ممکن رو گرفتم.

سال دوم وبلاگ نویسی من همراه بود با آشنایی بنده با نویسندگان وبلاگ‌های بزرگ و از آن مهم تر آشنایی با چند وبلاگ نویس خوب که برای بنده دوستان خوبی به شمار می‌آمدند و باعث این شدند که آموخته‌هایی جدیدی به آموخته‌های قبلی بنده اضافه شود و این دوستی‌ها فقط در شبکه و در حد وبلاگها بود و فعلاً به دنیای واقعی کشیده نشده ! (خواست بنده بود که دوستی‌ها به دنیای واقعی کشیده نشود). ای کاش می‌توانستم تا این وبلاگ نویس‌ها را به شما هم معرفی کنم، ولی به خواست خود آنها از این کار معذورم !

بنده در دو سالی که گذشت ِ در این وبلاگ فقط مطالب و نظرات خودم را نوشته‌ام و تا انجایی که توانسته‌ام دل کسی را نشکستم و به هيچ عقیده‌ای بی‌احترامی نکرده‌ام ! با این حال از خیلی‌ها بی‌احترامی دیدم و همین بی‌احترامی‌ها باعث شد که بنده نظرات و تفکرات خودم را که خیلی هم بنیادی هست‌اند را در اینجا بروز ندهم، که از این بابت متاسفم ! ولی با این حال شاید روزی در این مورد تصمیم بگیرم و خیلی از نظرات خودم را در اینجا بنویسم. شاید دلیل دیگری که باعث ان شده که بنده نظراتم را ننویسم این است که بنده بر خلاف خیلی‌ها بیشتر از ان که اهل حرف زدن باشم اهل انجام عمل هستم. خلاصه شاید در آینده بیشتر با دوستان وبلاگ نویس اشنا شدیم و من راحت تر توانستم که نظراتم را پیرامون مسائل مختلفی که میدانم بنویسم.

به هر حال در این دو سال گذشته بنده از بچه‌های وبلاگ نویس چیزهای زیادی آموختم که امیدوارم در آینده نیز چنین باشد. و از شما خوانندگان عزیز می‌خواهم که کاستی‌ها و کم کاری‌های این حقیر را ببخشید :)

خندهای زورکی !

اکتبر 14, 2009 sokootedel ۱ دیدگاه

به نام دوست

حاشیه:
چند روز پیش یا چند هفته پیش درست یادم نیست ! ولی تو یکی از همین روزها که گذشته، بر حسب اتفاق با عمو و زنش رفتیم بیرون که سر چهار راه ولیعصر من از اونها جدا شدم و رفتم به سمت انقلاب تا یه کتاب برای خودم بخرم و یه هدیه کوچیک برای خواهرم که تولدش بود ! و عمو هم با خانومش رفتن به سمت خانه.
بعد از خریدن کتاب، که با قیمت بالایی توی بازار سیاه گیر آوردم و گرفتن یه هدیه برای تولد خواهرم؛ هوس کردم برم سینما و یک فیلم ببینم، جلوی سینما بهمن مکث کردم و به تبلیغات فیلم بی پولی نگاهی انداختم، قبلاً هم یکی از دوستان تعریفش رو کرده بود پس تصمیم گرفتم برم این فیلم رو تماشا کنم، بلیط خریدم و … !

اتفاقی (حاشیه این پست):

چند روز پیش یا چند هفته پیش، درست یادم نیست ! ولی تو یکی از همین روزها که گذشته، بر حسب اتفاق با عمو و زنش رفتیم بیرون تا کمی بگردیم و یک سری کارهای مربوط به انها را انجام بدیم :) وقتی که کارهاشان تمام شد، سر چهار راه ولیعصر من از انها جدا شدم و رفتم به سمت انقلاب تا یه کتاب برای خودم بخرم و یه هدیه کوچیک برای خواهرم که تولدش بود ! و عمو هم با خانومش رفتن به سمت خانه.

بعد از خریدن کتاب که با قیمت بالایی توی بازار سیاه گیر آوردم، و گرفتن یه هدیه برای تولد خواهرم؛ هوس کردم برم سینما و یک فیلم ببینم، جلوی سینما بهمن مکث کردم و به تبلیغات فیلم بی پولی نگاهی انداختم، قبلاً هم یکی از دوستان تعریفش رو کرده بود پس تصمیم گرفتم برم این فیلم رو تماشا کنم، بلیط خریدم و … !

فیلم بی پولی (متن اصلی این پست):

این فیلم یک فیلم طنز است ! اشتباه نکنید طنزهای آب دوغ خیاری منظورم نبود، بلکه منظور من از طنز همان سبک کمدی است که درام را در بر می‌گیرد ! این فیلم یک کمدی درام واقعی است، حتماً می‌پرسید کمدی درام یعنی چه ؟ خوب کمدی درام یعنی “من”، ببخشید یعنی “زندگی من” ! آری، قصه‌ء این فیلمی مخاطب خود را در شرایط خندیدن قرار می‌دهد، ولی در واقعیت قصه‌ای گریه دار است ! درست مثل زندگی من که دیگران را می‌خنداند ولی از درون خودم را می‌گریاند ! این سبک فیلم در ایران کم ساخته شده، نمونه‌های مانند ان بسیار کم است که می‌توان گفت ساخت چنین فیلمی در سینمای ایران امیدوار کننده است.

این فیلم که کارگردانی آن بر عهده یک کارگردان جوان به نام حمید نعمت الله است در نوع خود در سینمایی ایران فیلم کم نظیری هست. در کارنامه این کارگردان می‌توان فیلم “بوتیک” را دید، که فیلم ِ بوتیک به عنوان اولین فیلم این کارگردان به حساب می‌اید که به نظر بنده کار خوب و به یاد ماندنی بود. این کارگردان؛ خوشبختانه یا بدبختانه دیگر فیلم بوتیک را تکرار نمی‌کند و ما شاهد فیلم جدیدی با رنگ و بوی تازه‌ای از این کارگردان هستیم.

به ترتیب از راست: علی سلیمانی،امیر جعفری،بهرام رادان،سیامک انصاری و بابک حمیدیان

به ترتیب از راست: علی سلیمانی،امیر جعفری،بهرام رادان،سیامک انصاری و بابک حمیدیان

خلاصه‌ای از فیلم :

فیلم با عروسی دو جوان اغاز می‌شود (توجه کنید که اغاز فیلم با شادی همراه است). کمی از فیلم نگذشته که محل کار ایرج [بهرام رادان] به نمایش در میآد، شکوه و عظمت این مرد را در زندگی کاریش و موفقیت‌ش در کار را به تصویر می‌کشد…

نکته فیلم: ایرج با دوست دوران مدرسه خود پرویز افراشته [حبیب رضایی] که از دوباره دیدتش، راهی محل کار پرویز می‌شوند که سر راه، توی ماشین، ایرج با پرویز صحبت می‌کنه و ماشین اونها هم پشت یه ماشین اشغالی در حال حرکت هست و دو تا رفتگر از کنارهای کامیون اشغالی گرفته‌اند و نشست‌اند و با هم صحبت می‌کنند با نشان دادن این صحنه ایرج صداش رو پر از تکبر می‌کنه و میگه: از “ادم‌های بدبخت بدم میاد”… !

داستان اصلی فیلم شروع میشه و این دو تا جون که تازه ازدواج کرده‌اند به مرحله سختی از زندگی برخورد می‌کنند و اون مرحله “بی پولی” هستش.

فیلم در ادامه روال خودش رو به زیبایی طی می‌کنه و همراه با تلخی‌های واقعی بیننده رو به خنده وا میداره که زیبایی‌های فیلم رو بیشتر میکنه. نکات قابل توجه در این فیلم می‌تواند پایان ان باشد، یا می‌تواند خسته نشدن ایرج از زندگی باشد ! که به علت لو نرفتن قصه فیلم ان را شرح نمی‌دهیم و به جای آن پیشنهاد می‌کنیم که فیلم را حتماً ببینید.

دیالوگ‌ها و سکانس‌ها برگذیده از نظر بنده:

چند دیالوگ و یک سکانس از این فیلم انتخاب کردم که هم شیرین هست و هم تلخ.

اولین انتخاب – آن سکانس از فیلم هست که ایرج به همراه احمد رنجه در محل کار پرویز افراشته منتظر او هستند و در بی‌حالی کامل چرت می‌زنند …، پرویز از در وارد می‌شود و مثل احمق‌ها و بی‌خیال از غم دنیا شروع می‌کند به خواندن «سر پل تجریش» و هم این طور در حال خواندن لباس‌های خود را در می‌آورد و حرکات احمقانه‌ای از خود نشان می‌دهد و به سمت دستشوی می‌رود و الی اخر …

دومین انتخاب – ماشین ایرج خراب می‌شود و ماشین را می‌اورند توی کوچه‌ای که محل کار سیامک انصاری*1 است. دوربین، ایرج و یکی از دوستانش را در حال باز کردن قطعات ماشین نشان می‌دهد؛ که قطعات را برای فروختن می‌خواهند و پول ان را برای خرج زندگی؛ در همین لحظه موبایل ِ ایرج زنگ می‌خورد و زن او پشت تلفن اجناسی را که برای اشپزی لازم دارد را ذکر می‌کند و ایرج روی گرد و غبار ِ روی ماشین می‌نویسد، در همین لحظه چند نفر از دوستان‌شان در حال نگاه کردن کارهای ایرج هستند، هر کدام از پنجره‌ای کله‌ء خود را بیرون اورده‌اند(تصویر این صحنه در عکس بالا هست) در اینجاست که امیر جعفری*2 می‌گوید: “برید تو اقا برید تو، بدبختی‌های مردم هم نگاه کردن داره” و الی اخر …

بیشتر سکانس‌های که در دفتر کار سیامک انصاری فیلم برداری شده به نظر خوب از اب در امده و به بهتر نشان دادن وضعیت ایرج کمک کرده و نقش مهمی در خوب شدن کل فیلم داشته.

یک سکانسی هست تو این فیلم که ایرج با حس امیدوارانه به شکوه میگه: “باید دوتامون عرشه‌ى کشتی رو به‌دست بگیریم” که شکوه در جوابش با متانت میگه: “سکان رو، عرشه که عرشه است”.

در کل باید گفت: برای اتفاقاتی که در این فیلم می‌افتد باید زورکی خندید چون واقعیت امر خندیدن نیست گریستن است !

در پایان هم می‌توان گفت فیلم خوبی بود و ارزش وقت گذاشتن را داشت، امیدوارم که به سینما بروید و این فیلم را تماشا کنید که خالی از لطف نیست :) فکر نکنم از دیدن این فیلم پشیمان بشوید.

ته‌نوشت: فیلم ِ بی پولی به نظر بنده به تکبر یک انسان پرداخت ِ و در به تصویر کشیدن این نقص بزرگ بشر نسبتاً موفق بوده ! در کنار اینها باید از بازیگران قوی که نقش‌های خودشان را به خوبی ایفا کرده بودن هم یاد کنیم.

پانویس‌ها: * 1 - اسم شخصیتی که نقشش را سیامک انصاری بازی می‌کرد را فراموش کردم.

*2 - اسم شخصیتی که نقشش را امیر جعفری بازی می‌کرد را فراموش کردم.

لینک مفید: عکس‌های بیشتری از این فیلم را در اینجا ببینید.

توضیح: این اولین پست سینمایی من بود، اگر کم و کاستی داشت ببخشید :) . در ضمن یک بخش جدید به نام سینما در وبلاگ ایجاد کردم که امیدوارم بخش مفیدی باشد که در مورد سینما و پیرامون ان خواهم نوشت.

 

فسانه‌ای دیگر

سپتامبر 22, 2009 sokootedel 4 دیدگاه

به نام دوست

نمی‌دونم برای نوشتن متن درگذشت افسانه موسیقی ایران از کجا شروع کنم !

اصلاً حال خوبی ندارم، می‌تونم بگم حالم خیلی بده، خیلی ! امروز ساعت 6 عصر دوشنبه 30 شهریور از پای کامپویتر بلند شدم، بدون هیچ دلیلی ! و رفتم جلو در؛ خواستم برم مغازه پیش عموم، ولی مغازه بسته بود ! جلو در روی اون صندلی سیاه نشستم، توی خیابون بودم و هیچ صدای رو نمی‌شنیدم ! سکوت محض من رو در بر گرفته بود، دلیلش رو نفهمیدم ساعت شد شیش و نیم همونطور روی صندلی نشسته بودم، یکی زد پشت سرم و گفت “هوی کجایی” گفتم همینجا ! عموم بود، بهم گفت 20 دقیقه است که کنار من ایستاده و داره حرف میزنه ولی من اصلاً متوجه حضور اون نشده بودم ! (دلیلش رو نفهمیدم)

اومد خونه، حوس کرده بودم بعد از مدت‌ها تلوزیون تماشا کنم، زدم بی بی سی ! خیلی کار داشتم، ولی نشستم و چند تا برنامه از این شبکه رو نگاه کردم، حول و حوش ساعت 7 بود که بدترین خبر ممکن رو با لبخند ابلهانه‌ی از زبان مجری شبکه “بی بی سی” شنیدم: “پرویز مشکاتیان امروز در خانه خود به دلیل ایست قلبی درگذشت !! ” بدنم خشک شد، از جام نمی‌تونستم تکون بخورم، اشکم سرازیر شد، به خودم گفتم: “اشتباهی شنیدی ! شاید، شاید حواست جای دیگه‌ای بوده، اره، اشتباه شنیدی ! ” این جمله رو تکرار می‌کردم و می‌خندیدم درست مثل دیوانه‌ها. اومدم بالا نشستم پشته کامپیوتر و رفتم تو خبرگذاری مهر، اول صفحه چیزی نبود، لبخند زدم ! یک کمی که رفتم پایین عکس استاد مشکاتیان رو دیدم، بعد تیتر خبر رو خوندم ” پرویز مشکاتیان درگذشت ” ! از جام بلند شدم و تارم رو برداشتم، رفتم نشستم کنج اتاق، سیگارم رو روشن کردم، اتاق تاریک بود درست مثل قبر ! تار رو بغل کرده بودم و بی‌رحمانه به سیگار پک میزدم، نمی‌خواستم گریه کنم ولی دست خودم نبود.

یکی دو ساعتی گذشته بود، به خودم اومد دیدم چندتایی ته سیگار کنارم افتاده، اتاق تاریکتر شده بود نمیدونم گریه کرده بودم یا نه، شاید توی اون زمان خندیده بودم و شاید هم اصلاً چند ساعتی مرده بودم ! هیچ چیزی به یادم نمی‌امد، یه آه کشیدم و پیش خودم گفتم: “استاد من، تو هنوز هم برای من زنده‌ای”.

بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران .:::. كز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران

استاد پرویز مشکاتیان

استاد پرویز مشکاتیان

چند روز پیش تصمیم گرفته بودم که بنشینم برای معرفی استاد مشکاتیان یک پست خوب برای وبلاگ بنویسم و قرار بود از افسانه بودن این موسیقیدان صحبت کنم. می‌خواستم نام پست رو هم بگذارم “افسانه‌ای که زنده است”. انقدر لفت دادم تا به این روز رسید و این افسانه هم به معنای واقعه‌ای افسانه شد، فردا روز کسانی می‌آیند و از این افسانه یاد می‌کنند که چگونه او مضراب را روی تارهای سیمی سنتور می‌رقصاند و از سنتور صدای دلنشین را بیرون می‌کشید و چگونه او موسیقی می‌ساخت، چگونه تصنیف را می‌پرداخت .

من هر چقدر هم  که از افسانه بودن این موسیقیدان سخن بگویم باز هم کم گفته‌ام، انهای که استاد مشکاتیان را می‌شناسند حرف بنده را خوب درک می‌کنند، و انهایی که این افسانه را نمی‌شناسند و یا موسیقی‌های ساخت دست ایشان را گوش نداده‌اند یا گوش داده‌اند ولی نمی‌دانند که چه موسیقی‌های ساخت دست ایشان است ! باید بدانند که گوهری گرانقدر را نشناخت‌اند و صد افسوس که بعد از فوت ایشان ان را می‌شناسند.

درباره استاد مشکاتیان باید گفت که او کسی بود که سنتور را دوباره بعد از سال‌ها زنده کرد و از روح خود در ان دمید. استاد مشکاتیان کسی بود که سرعت مضراب‌هایش چنان زیاد بود که شنونده را دچار سر در گمی می‌کرد، کسی که سنتور نوازی او را گوش می‌کرد، پیش خود می‌گفت: ایا این یک سنتور هست که نواخته می‌شود یا دو سنتور همزمان نواخته می‌شود؟ خیلی‌ها بر این باور هستند که اگر استاد مشکاتیان نبود موسیقی ایرانی تا به اینجا پیش نمی‌رفت !

افسانه بودن استاد در سنتور خلاصه نمی‌شود بلکه موسیقی‌ها و تصنیف‌های ساخت ایشان است که او را چنین فسانه می‌سازد. برای مثال می‌توان برخی از تصنیف‌های شجریان که اوج موسیقی ایرانی را به نمایش می‌گذارد را نام برد که ساخت دست‌های جادویی استاد مشکاتیان است، به عنوان مثال می‌توان به ” دود عود، نوا مرکب خوانی، بیداد،  دستان، سِرّ عشق، قاصدک، آستان جانان و … اشاره کرد.

برخی از اثار این استاد در توقیف است و اجازه نشر نمی‌گیرد، نمی‌دانم چرا ولی احساس می‌کنم در دوران جاهلیت به سر می‌بریم، تصویره ساز از صدا سیما ساسنسور می‌شود و نمایش ان کفر خوانده می‌شود و هنر را با ارزش‌های خود می‌سنجند و به ان جواز نشر می‌دهند، هر کسی که درک هنر ندارد برای هنرمند تعیین و تکلیف می‌کند. فقط میتوان گفت افسوس ! همین.

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق .:::. ثبـت اسـت بـر جـریده عـالـم دوام ما

استاد هنگام نواختن سه تار

استاد هنگام نواختن سه تار

خیلی مطلب طولانی شد، خودم هم حدس می‌زنم که کمتر کسی این را بخواند ولی اگر نمی‌نوشتم ارام نمی‌گرفتم، حال می‌خواهم برای پایان مطلب یک خاطره کوچک تعریف کنم. چند سال پیش در یک مجلس بودیم که سخنران ان اقای محترمی بود، سخنران صحبت می‌کرد و من هم خوابم می‌آمد اصلاً حال شندین حرف‌های ان را نداشتم، به یک باره دیدم از استاد مشکاتیان حرف به میان امد، بله اقای سخنران به نحوه زندگی شخصی استاد خورده می‌گرفت که بسیار زننده بود و بسیار به بنده برخورد، از جای خود بلند شد و با ظاهری خشمگین به ایشان گفتم که ” شما یک ساعت است که از هرچه می‌خواهید سخن می‌گویی ! ایا این درست است که شما پشت سر کسی که اینجا نیست تا از خود دفاع کند، سخن می‌بافید و غیبت او را در حضور چندین نفر میکنی.” جناب سخنران سرخ شد و من هم همان لحظه مجلس را ترک کردم. (زندگی شخصی هیچ کسی به کس دیگری مربوط نیست !)

سعدیا مرد نكونام نمیرد هرگز .:::. مرده آنست كه نامش به نكویی نبرند

نقاشی از نعیمی

نقاشی از نعیمی

بشنوید: برای شما تصنیف شیدایی را که از البوم آستان جانان، با اواز شجریان، سنتور استاد مشکاتیان و تنبک ناصر فرهنگفر است را اماده کردم؛ از بین این سه عزیز 2 نفر انها درگذشته‌اند که استاد مشکاتیان یکی از ان دونفر است.

می‌توانید شیدایی را از اینجا با حجم 1 نیم مگابایت دریافت کنید.

امیدوارم عذر مرا بپذیرید که از نوشتن این مطلب طولانی سر تان را درد اوردم !

یادش گرامی، او فسانه‌ای بود و ما باید افسوس ان بخوریم که او را از دست دادیم. بنده در گذشت استاد افسانه‌ای موسیقی ایرانی را به همه اهالی موسیقی و همینطور خانواده ایشان تسلیت عرض می‌کنم.

توضیح یک: وقتی شروع به نوشتن این متن کردم اخرین ساعت از روز دوشنبه 30 شهریور بود ولی نوشتن ان به دلایلی طول کشید و تا الان یعنی بامداد سه شنبه 31 شهریور ادامه داشت.

توضیح دوم: علاقه زیادی به استاد داشتم و از موسیقی‌های ساخته او لذت می‌بردم و همیشه تا انگاه که گوشم توان شنیدن صدا را داشته باشد به موسیقی‌های ساخت او گوش خواهم داد.

ته‌نوشت: هنگام نوشتم این مطلب، بیداد و دودعود را گوش می‌کردم.

حیدر بابا، روز شعر و ادب فارسی !

سپتامبر 18, 2009 sokootedel 4 دیدگاه

به نام دوست

امروز، روز شعر و ادب فارسی در ایران نام گذاری شده که روز درگذشت شاعر نامی ایران زمین محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار است. برای همین مطلبی می‌نویسم به یاد شهریار و همچنین بزرگداشت روز شعر و ادب فارسی که کم کم رو به فراموشی است !

برای شناختن هر چه بهتر این شاعر، پسندیده است به اینجا مراجعه کنید. ولی برای کامل بودن مطلب، معرفی کوتاهی از شهریار را می‌نویسیم. سید محمد حسین بهجت تبریزی (متولد ۱۲۸۵تبریز – فوت ۱۳۶۷تهران ) متخلص به شهریار؛ شاعری ایرانی که اهل آذربایجان شرقی بود و به زبان‌های فارسی و آذری شعر سروده‌ است. شهریار را به وصیت خودش در مقبرة‌الشعرای تبریز به خاک سپردند.

روز شعر و ادب فارسی، روزی است که در کشورهای دیگر مانند تاجیکستان، افغانستان و … بیشتر به ان اهمیت می‌دهند تا در خود ایران. یا از این بدتر این که کشورهای دیگر دنیا به فرهنگ، زبان، ادب، هنر و اندک داشته‌های این چنینی خود انچنان می‌بالند و تبلیغ می‌کنند که هر کسی نداند پیش خود می‌پندارد که بهتر از انها دیگر در دنیا نیست، ولی ما که دارای چنین فرهنگ غنی هستیم به دلایل مختلف (که عمده آن برمی‌گردد به بی‌مسئولیت بودن مسئولین کشوری) از کنار این مسئله به راحتی هرچه تمام می‌گذریم که انگار نه انگار ما هم دارادی فرهنگی هستیم چند هزار ساله !

دکتر شریعتی حرف خوبی در مورد این مسئله زده بود که به یاد نمی‌آورم ولی دست و پا شکسته یک چیزهای از ان جمله در ذهنم مانده که ان را می‌نویسم: “سایر کشورها از هیچ برای خود فرهنگ و تمدن می‌سازند ولی ما تمام داشته‌ها و فرهنگ خود را به فراموشی سپرده‌ایم” ! چنین جمله‌ای بود که بسیار زیباتر و شیواتر بیان شده بود، امیدوارم منظورم را رسانده باشم.

لپ کلام این است که به جای ارج نهادن به روز قدس و از این قبیل روزها که امسال با روز شعر و ادب مقارن شده است (هرچند اگر با روز قدس هم مقارن نمی‌شد، کار خاصی نمی‌کردند) به روز شعر و ادب فارسی ارج نهیم و در این روز به معرفی اثار و فرهنگ گم شده خود بپردازیم.

شهریار در حال سه تار زدن

شهریار در حال ِ سه تار زدن

برای گرامی داشت این روز و زنده نگاه داشتن یاد شهریار به انتخاب بنده این شعر را از این شاعر بخوانید و لذت ببرید:

ای غنچه خندان چرا خون در دل ما مـی‌کنی             خاری به خود می‌بندی و ما را ز سر وا می‌کنی

از تـــیر کــجتابی تو آخر کمــان شد قـامـتــم             کـاخـت نگون باد ای فلـک با ما چه بد تا می‌کنی

ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را              بـا دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا می‌کنی

با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال             زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا می‌کنی

امروز ما بیـچارگــان امـید فردائیـش نیـست             ایـــن دانی و بـا مـا هنـوز امــروز و فردا می‌کنی

ای غم بــگو از دسـت تو آخر کــجا باید شدن             در گوشـه میخــانه هــم ما را تــو پیــــدا می‌کنی

ما شهریارا بلبـلان  دیــدیـم بـر طـرف  چـمن               شـورافکن  و شیرین سخن اما تو غوغا می‌کنی

دیوان شهریار

پرترهء شهریار

پرترهء شهریار

شعر آذری: شعر حیدر بابا به زبان آذری به همراه ترجمه آن به فارسی را می‌توانید از اینجا دریافت کنید و از خواندن آن لذت ببرید، که به نظر بسیاری از کارشناسان شاهکارهای شهریار در زبان اذری است و نه در زبان فارسی ! که یکی از ان شاهکارها بدون شک همین شعر “حیدر بابا یا سلام” (سلام بر حیدر بابا) است.

روحش شاد و یادش گرامی

توضیح: شعر حیدر بابا که به صورت e-book ( کتاب برقی :دی ) هست را از سایت رسمی این شاعر دریافت کرده بودم، که در جای دیگری اپ کردم و برای دریافت شما اماده کردم، امیدوارم که مورد پسند قرار بگیرد.

مطالب مرتبط:

به بهانه یک شاعر (اخوان ثالث)

شاعر نمی میرد ! (شاملو)

به یاد فروغ فرخزاد